سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باران می بارد امشب...

ارسال  شده توسط  ونوس در 85/2/6 10:24 عصر

باز هم سلام

فکر نمی کردم حوصله پیدا کنم، باز بیام اینجا و بنویسم. البته الان اومدنم هم دلیل عوض شدن حال و هوای احساسیم نیست و همچنان .... بگذریم.

توی این مدت که سر نزدم شرمنده ی خیلی ها شدم. ممنوم ازهمه ی کسایی که لطف کردن به من سر زدن و من بهشون سر نزدم.   

 حدود 2 هفته است که میرم کلاس سرمه دوزی. یه کلاس کاملا هنری و احساسی البته به نظر من.

این اولین کلاسیه که توش کاملا احساس آرامش عجیبی می کنم. قبلا اگه کلاسی داشتم که 2 ساعت بود کلی حوصلم سر میرفت و فقط منتظر تعطیل شدن کلاس بودم  اما این بار فرق میکنه. 4 ساعت کلاس رو با علاقه طی می کنم و موقع ترک کلاس اصلا احساس  خستگی نمیکنم. باعث تاسفه که تازه بعد از 24، 25 سال تازه متوجه شدم که برای چی ساخته شدم.

تازه فهمیدم که اگه هزار ساعت کلاس فتوشاپ، حسابداری و ... برم برابر با یک ساعت کلاس هنری نیست. عجیب نیست که اجداد ما اینقدر توی زندگی شون آرامش داشتند. ناراحتی عصبی نداشتند. بی حوصله نبودند و همیشه شاد بودند. اونها بهتر از ما این چیزها رو درک کرده بودند. 

راستی... درسته که امسال از اول سال خیلی بی حوصلم ، به توصیه ی دوستان هم عمل نکردم (منظورم واکسن هاریه) اما خب تا حالا که این بیماری به سراغم نیومده. 

اما ... خدایا ممنون... امسال تا حالا که سال بدی نبوده. حتی بهتر از سال قبل هم بوده. خدا رو شکر رحمت هم که از دیروز تا حالا داره میباره. دیگه چی می خوام بیشتر از این؟؟؟؟؟؟؟؟

داره بارون میباره / دلم چه بیقراره / هوات می خواد دوباره / اشکامو در بیاره / صدای پای بارون / که می پیچه تو ناودون / منو رها میکنه / به اون گذشته هامون / بارون میباره امشب / بارون میباره امشب / یاد گذشته هامو / برام میاره امشب/  

اینجا هم شده دفتر خاطرات من.

اینم تقدیم به همه..

اگه دلت گرفته ، قدر غصه هاتو بدان و بخاطراونا خداراشکر کن یادمون باشه درک عظمت  

باشکوه خوشبختی فقط بالمس دقیق غصه ها امکان پذیره .

 تا بعد... التماس دعا....

 


چون می گذرد...

ارسال  شده توسط  ونوس در 85/1/4 2:9 عصر

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

سلام.

بازم یه سال جدید، بازم هفت سین، بازم دید و بازدید، سال نو مبارک، بازم ....

خسته شدم از این همه تکرار.  امسال اصلا حال و هوای خوبی ندارم. حداقل پارسال یه ایمیلی، آفی ، کارت پستالی چیزی برای بچه ها فرستادم اما امسال حتی رغبت نمی کنم کارتهایی رو که برام  فرستادن باز کنم.

نمی دونم . شاید اینم یه احساس زودگذر باشه. از اونایی که با گذشت زمان حل میشه. واقعا نمی دونم.

هر سال موقع سال تحویل دعا میکردم . برای همه . برای خودم. اما... تازگی ها حتی حال و حوصله ی دعا هم ندارم. برای دیگران چرا اما برای خودم!!!!!!! انگیزه ای ندارم. مثلا چی بخوام. همه چیز برام بی ارزش شده. هر چند...  تازگی ها به استجابت دعا هم خیلی اعتقاد ندارم.

 

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

دو دل شکسته ی  در انزوا به هم برسند

ضریح و نذر رها کن بعید می دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

.

.

شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت

وگر نه می شود آسان دو تا به هم برسند

نمی دونم این شعر از کیه اما... خب ...خیلی دوستش دارم. از نظر معنایی.

اشتباه نکنید ها ............  با قصد و غرض ننوشتم. حالا برام ننویسین که امیدوارین من و اون یاروی خیالی با دعا به هم برسیم و از این جور حرفا. من از اوناییم که معتقدم :

بر قول این آقا پسر ها اعتمادی نیست

آقا پسرهایی که کلا جیبشان خالی است

و درد بی درمانشان جز درد مادی نیست.

البته با عرض معذرت از آقا پسرها

راستی...این اولین باریه که از خودم می نویسم. اونم به پیشنهاد آبجی و دوستان. واقعا سخته.  برای نوشتن باید یه کم دست به عصا بود. 

تا ببینم چی میشه. توکل به خدا.


عشق وازدواج

ارسال  شده توسط  ونوس در 84/12/14 2:8 عصر

شاگردی از استادش پرسید : " عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما

در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب

برگردی تا خوشه ای بچینی!"

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید:

"چه آوردی؟"

و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر

پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار

رفتم ." استاد گفت: "عشق یعنی همین!"

شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟"

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد. و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی  را که دیدم انتخاب کردم

ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین".

 


<      1   2   3   4   5   >>   >